ادبیات, شعر و داستان بزرگسالان (محفل باران), مجله اینترنتی

کافه پر دردسر..!

کافه‌ی پر دردسر...!!

امروز یکی از آن روزهای گرم تابستان بود که آدم دلش می‌خواست یک دفعه وسط خیابان یک دوش راهش را گم کند و سرتا پای آدم را خیس کند.
با کلافگی وارد اولین کافه‌ای که دیدم شدم.
و یک صندلی در گوشه‌ای دنج انتخاب کردم.
و کوله‌ام را روی میز خالی کردم و لپتاپم را روشن کردم.
پسرک ایستاده بود کنار میز و منتظر بود که سفارش من را بگیرد.
خیلی هم حوصله نداشت!
اسپرسو محبوبم را با شرح توضیحاتی تقدیمش کردم و روانه شد.
همینطور که داشتم وسایلم را آماده می‌کردم.
تا کارهای امروز را شروع کنم.
یک زوج وارد کافه شدند و آمدند ساکن میز کناری شدند.
دخترک مانتو آبی کاربنی خوش رنگی را با شال سفید و گل‌های زرد سِت کرده بود.
پسرک اما انگار وقتی برای فکر کردن به لباس ‌هایی که می‌خواست بپوشد پیدا نکرده بود.
آشفته و بی‌رمق به یک تیشرت مشکی ساده رنگ و رو رفته اکتفا کرده بود.
جو سنگین بین آن دو توجهم را جلب کرد.
کم سن و سال بودند و انگار از تعارف ها و قند توی دل هم آب کردن ها گذشته بودند.
سکوت بین آن دو را دخترک با این جمله شکست: تو فقیری!
جالب شد!! ناخواسته گوشم تیز شد..!!
+من فقیرم؟!
_ ببین شاید فکر کنی که می‌خوام از مشکلات مالی حرف بزنم!!
اما فقر تو رو تا این حد تلخ کرده!!
مصداق فقر مادرت..! که کتاب خوندن رو وقت تلف کردن می‌دونه و ترجیح میده که اولویتش همیشه تمیز کردن خونه و پختن غذاهای خوشمزه باشه!!
یا پدرت که صبح تا شب کار می‌کنه .
که حساب بانکیتون خالی نشه و اصولا کاری به خانوادش نداره .
چون احتمالا فکر می‌کنه که پسرش وقتی کم آورد و حالش بد بود و کمک لازم داشت باید به دیوار تکیه کنه.
یا زنگ بزنه به فلافلی و یه ساندویچ دو نونه سفارش بده و دردهاش رو لای فلافل‌ها قورت بده پایین.
یا اعلان جنگ‌های عمومی تو خانوادتون!
به من بگو! عامل این همه فقر تو وجودت مادرته که صبح تا شب در گوشت می‌خونه که اشتباه کرده با پدرت ازدواج کرده؟!!!
و داستان‌های غم انگیز شکست‌هاش رو برات تعریف می‌کنه.
یا پدرت که از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کنه که بهت ثابت کنه حرف های مادرت درسته؟؟
+ چرا حرف زدن از دردهام اینقدر حالت رو خوب می‌کنه؟؟
_ تو داری منو دعوت میکنی به چشیدن این دردها..!
و از من میخوای که کنارت باشم!
نه قبول می‌کنی که پر از مشکلی تا یه نفر کمکت کنه نه راحتم می‌ذاری!!
بقیه مکالمه آن دو را نشنیدم.
در افکار خودم غرق شده بودم و به مصداق های این درد فکر می‌کردم.
به ناآگاهی ها و اینکه گاهی چقدر ساده، چقدرعمیق، می‌شویم عامل تولد دردهای بزرگ! برای آدم هایی که نقش پدر و یا مادر را در زندگی هایشان داریم!
به خود خودمان هم فکر کردم.
اینکه خودمان در این شرایط چکار می‌توانیم بکنیم.
عروسک خیمه شب بازی شدن‌هایمان کجا به پایان می‌رسد؟!
و کجا ورق را برمی‌گردانیم و از نقش همیشه قربانی استعفا می‌دهیم!
در مورد آن پسرک…!!!
اگر برای مادرش کتاب می‌خرید و او را تشویق به خواندنش می‌کرد اوضاع چقدر فرق می‌کرد؟ اگر به پدرش یادآوری می‌کرد که بزرگترین قهرمان دوران کودکی‌اش بوده و هنوز آن تصویر از ذهنش پاک نشده چه؟
اگر یادشان می‌آورد که زمانی بهای سنگینی برای این عشق پرداخته‌اند و قرار بوده کاخ آرزوهای یکدیگر باشند.
نه کوخ ویران شده‌ای بر سر خودشان و فرزندهایشان چه؟
نه؟! بسیار خب…!
اگر سهم خودش را از زندگی می‌پذیرفت و برای تغییرش “واقعا” تلاش می‌کرد.
و پیش یک روانشناس خوب می‌رفت و دیوار را از نو میساخت چه؟
اگر باعث تکرار یک اشتباه بزرگ نمی‌شد چطور؟
اگر در چشمان دردهایش زل می‌زد و دل به دلشان نمی‌داد که سر هر بزنگاهی یقه‌اش کنند، چگونه؟
تغییر خیلی وقت ها سخت است.
پذیرفتن اینکه تمام وجودمان تکرار یک اشتباه بزرگ شده هم همین طور..!!
درد دارد که در چشمان هر از راه نرسیده‌ای زل بزنی و بگویی:
من تک تک لحظات زندگی‌ام مورد هجوم تجاوزهای گاه و بی گاه کلمات نارس پدر و مادرم بودم.
یا حتی گاهی دلت برای خود خردسالت بسوزد. و هی بغض پشت بغض قورت بدهی که مبادا شکستنت را ببینند و تو را قابل تکیه کردن ندانند!
اما چه می‌شود کرد عزیزم؟!!
گاهی باید به ندای درونی پر حرف قلبمان گوش کنیم که پشت سر هم فریاد می‌کشد:
که زندگی با همههههه‌ی نشیب و فرازهایش ارزشش را دارد که برایش بجنگی و جا نزنی!
راستش هیچ وقت دوست ندارم صاحب فرزندی بشوم که روزی در کافه‌ای مقابل یک آدم دیگری بنشیند و چشیدن طعم عشق برایش مشروط به حذف دردهای تحمیل شده از طرف من باشد.
اما واقعا باید چکار کرد؟ آن دختر را مقصر دانست که می‌دانست قرار است خودش را در گرداب ترس‌هایش بیندازد و نمی‌خواست؟
یا آن پسر که خانواده تمام فلسفه وجودش را با درد پر کرده بودند؟
یا مادری که نمی‌خواست یا نمی‌دانست باید بیشتر از این‌ها مادر باشد؟
یا پدری که انتخاب کرده بود که تمام نقشش از پدر بودن تهیه حداقل‌های زندگی باشد؟!
شما برایم بگویید. چه کار دیگری می شود کرد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده + 1 =